پدری با پسرش گفت به قهر، که تو آدم نشوی جان پدر( کوتاه و خواندنی)
پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر که ای بی سر و پادر پی تربیتت کردم سردل فرزند از این حرف شکستبی خبر از پدرش کرد سفررنج بسیار کشید و پس از آنزندگی گشت به کامش چو شکرعاقبت شوکت والایی یافتحاکم شهر شد و صاحب زرچند روزی بگذشت و پس از آنامر فرمود به احضار پدرپدرش آمد از راه درازنزد حاکم شد و بشناخت پسرپسر از غایت خودخواهی و کبرنظر افگند به سراپای پدرگفت گفتی که تو آدم نشویتو کنون حشمت و جاهم بنگرپیر خندید و سرش داد تکانگفت این نکته برون شد از در«من نگفتم که تو حاکم نشویگفتم آدم نشوی جان پدر»« شعر از مولانا عبدالرحمن جامی » ...
ادامه مطلب